تبليغاتX
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ
سلام دوستهای عزیز فردا برای یک هفته میریم مشهد ولی زیاد از این بابت خوشحال نیستم نمی دونم چرا!

ولی بعد از برگشتن می خوام آدم بشم!یعنی بشینم درس هامو بخونم.خیلی شرایطم یه جوری شده

خودم هم خسته شدم ولی تو این مدت تنوستم به چند نفر کمک کنم که از این بابت خوشحالم

به نظر شما من آدم میشم؟!! :دی

امید وارم که آدم بشم.امروز واسه نوشتن نیومده بودم.فقط خواستم ولنتایین رو تبریک بگم.

مواظب خودت باش.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 21:5 توسط دوزلی بوی |

سلام دوستان خوبی؟

دلم تنگه یه جوری شدم فکر کنم . میام برات تعریف میکنم

فعلا خیلی خسته ام لطفا نظرت رو راجع به این عکس بگو برام مهمه.آفرین!

www.bo2cd.com گاری لارسون

گاری لارسون

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 23:20 توسط دوزلی بوی |

boyutsuz bir sevda bu

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 21:37 توسط دوزلی بوی |

من تنها می خواستم
من تنها می خواستم چشمهای تو را داشته باشم.
من تنها می خواستم چند صباحی قلبت را به امانت بگیرم.
اما این خواسته قلبی من نبود شاید در ابتدا.تقدیر این قرعه را به من دیوانه سپرد.
من می خواستم دستهایت را داشته باشم تا با آنها از چشمه جوشان محبت جرعه ای بنوشم
اما تو از  سپردن آن سرباز زدی.
من تنها می خواستم برای دلت قصری از ترانه هایم بنا كنم و برای این مقصود جلای چشمانت را می خواستم
اما تو آنها را به من ارزانی نكردی.
و تو چه فهمیدی؟تو از طرز نگاه من چیزی را نفهمیدی.
من می خواستم پنجره هایت را باز كنم اما تو اجازه ندادی.
پنجره هایت آنقدر بسته ماند تا كهنه شد و تو هرصبح آسمان را با قابی كهنه نگریستی.
تا هنگامی كه آوار شد و فرو ریخت و به خاك سپردی زیر آن آوار تمام خاطرات مرا.
و من تكه تكه خاطرات تو را از زیر آوار قلبم بیرون آوردم.
تو گذاشتی همه چیز فروبپاشد و آوار شود چه خانه ات چه قلبم چه خاطراتم چه خاطراتت…
آیا ندیدی كه چه عاشقانه در آن شب سیاه برایت شعر می سرودم.
شایدم دیدی كه به من تهمت دیوانگی می زدی.
من می دانم زیبایی چیست…یك جهان از آن را در غروب نگاهت دیده ام.
من تنها می خواستم آغوشت را داشته باشم تا در گرمایش خزان را فراموش كنم.
من از تمام دنیا یك شاخه گل می خواستم.شاخه گلی كه تو روزی به دستانم می سپردی.
من از تمام این دنیا یكروزش را می خواستم و تو می دانی كدام روز را می گویم.
و این را هم می دانی كه آن را به من ندادند.
آیا تا بحال در دل به خود گفته ای كه چقدر بی رحمی؟
یا تنها به عاشقانه های من خندیده ای…من خنده هایت را دوست دارم…
پس امشب هم این متن عاشقانه را به تو می سپارم تا باز هم بخندی
و من دلم نمی شكند چرا كه تو سالها قبل آن را شكسته ای .

پس راحت بخند آخر من خنده هایت را دوست دارم …


تولدت مبارک نفس

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:49 توسط دوزلی بوی |

سلام

نمیدونم چرا احساس خستگی میکنم و همیشه دوست دارم بخوابم.

دوشنبه که رفتیم واسه امتحان مجدد آئین نامه کلی با حال شده بود قبلش به چند تا سوال از این مربی(که ما هندونه میدادیم زیر بغلش و استاد صداش میکردیم) پریسدن و این دوستم من گفت اتوبان فلان جا استاندارد نیست و ملت مثل دهقان فداکار می پرن زیر ماشین و ... همه کلاس خندید وقتی خنده تموم شد استاد البته انی که زیر تانک رفته بود حسین فهمیده بود, نه دهقان فداکار!!!!!این بار همه خندیدن به جزء اون دوستم که اساسی ضایع شده بود.بعدش پرسید تو جعبه کمکهای اولیه چی هست ما هم از اون ته کلاس می گفتیم آچار فرانسه , انبر دست و .....

خلاصه طرف امتحان گرفت و من قبول شدم ولی اگه مردود میشدم بیشتر حال میکردم چون خیلی می چسبه اونجا,بعد امتحان تازه متوجه شدیم این امتحان کلاسی بوده و هنوز برای اصلی کار داریم.

از شنبه هم کلاسم با مربی و ماشین روندن شروع شد چون قبلش رانندگی نکرده بودم تقریبا هیچی بلد نبودم

این مربی هم خودشو مثل چی گرفته و مثلا ادای آدمهای نسبتا متشخص رو در می آورد

رفتیم یه دور زدیم و گفت پارک کن و خروج از پارک , بعد ازم پرسید هنگام خروج از پارک چیکار میکنیییم؟

-منم گفتم چیکار میکنیم؟

-دوباره سوالشو(با حرکات عجیب سرش)تکرار کرد.چی کار میکنیم؟!!

-منم بازم بهش گفتم چیکار میکنیییم؟(با کمال پر رویی!!)

و بهش گفتم:اگه گفتی؟!!

اونم زد زیر خنده و از خشکی و رسمی بودنش یکمی کاسته شد.

بعدش که اومدیم پارکینگ دوستم اونجا بود و پرسید چطور بود مربی؟

منم گفتم خوب بود ولی یکم مذهبی بود.

-گفت یعنی چی؟

گفتم هیچی بابا تا میخواستم کاری بکنم همش می گفت, یا ابولفضل , یا حسین...!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:32 توسط دوزلی بوی |

سلام عزیزان خیلی شرمنده که نمی تونم به موقع و زود زود بیام از همراه های عزیزی هم که با نظراتشون ما رو به نوشتن تشویق میکنن و بنده هم وقت و حس جواب دادن رو پیدا نمی کنم معذرت می خوام.

اون روز نوشتنم نیومد راستش الان هم تقریبا همین طوری هستم ولی گفتم بیام یه چیزهای بنویسم.

کلاس راهنمائی و رانندگی خیلی با حاله به سفارش یکی از آشنا ها به آموزشگاهی که میرم از خونمون خیلی دوره و تقریبا باید یک ساعت قبل از شروع شدن کلاس از خونه بزنم بیرون

جلسه اول که بودیم رفتم کلاس دیدم بلللللللله  اراذل اوباش و آشنایان قدیمی حظور فعال دارن! یکیشون رفیق فابریک داداش کوچیکم بود که از اون پدر صلواتی های روزگار هستن ایشون.

کلی از قدیم و اینکه به بار اونو با داداشم از بالکن صدا زده بودیم و سر کارش گذاشته بودیم حرف زدیم و باباش که همیشه مست و پاتیل بود و دسته گل به آب میداد حرف زدیم.ولی بعدش فهمیدم که باباش عمرشو داده به شما خیلی نا راحت شدم.

جلسه دوم زود تر رسیدم کلاس و با اون پسره رفتیم نشستیم جای اوستاد و با وسایل اونجا بازی میکردیم

یهو به دختری اومد کلاس و فکر کرد من استادم نشستم اونجا!! از من اجازه خواست و نشست

منم ازش اسم و فامیلشو پرسیدم و بعدش پرسیدم متولد چه سالی هست اونم با عشوه گفت 68

کل کلاس موزیانه می خندیدن و صحنه های جالبی بود.

خلاصه استاد اصلی اومد و منم تیز پریدم سر جای خودم. دختره جریان رو فهمید خیلیجالب شده بود سر کلاس یه جوری نگاه میکرد که من خدایش ترسیده بودم بعد کلاس سریع جیم شدم و به خیر گذشت.

ولی همچین هم به خیر نگذشت ها چون مسئول کلاس ما اومد به ردیف ما اشاره کرد و گفت امتحان اول مردود هستین. بعد از این جمله اون ردیف از 6 نفر تبدیل شد به 2 نفر ولی همه ما ها که شلوغی میکردیم امتحان اول آئین نامه مردود شدیم البته به نظر خودم من خودم مردود می شدم احتمالا ولی بچه ها می گفتن که بایستی قبول می شدند. به هر حال دوشنبه هفته آینده باید واسه آزمون مجدد بریم اونجا ببینیم چی میشه.از این به بعد سعی میکنم هر هفته مطلب بنویسم هفته آینده هم یه خاطره دیگه از اموزشگاه تعریف می کنم که اونم جالبه

فردا باید صبح زود بیدار بشم رفتم لالا بای بای

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:53 توسط دوزلی بوی |

اومدم بنویسم ولی نوشتنم نیومد.!!

فقط اصلا حوصله ندارم و هر چی از بابام خواهش کردم که اجازه بده امشب برم تهران واسه بازی تراکتور و پیروزی نذاشت  

یعنی همش کار مامانم هست کلی با جفتشون دعوا کردم . ولی خدایش خیلی بی انصاف هستن

بیخیال فردا یا پس فردا میام یه چیزای مینویسم

ولی از عنوانی که واسه این مطلب موقت گذاشتم خوشم اومد !!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:9 توسط دوزلی بوی |

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی

کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری 

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را

باور نکردی !

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر

سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از

شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به

این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن انار سرخ کوچکی که  اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی  !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به صدای لرزانم  هم اعتنا نکردی !
راستی سجاده ی عشق کجاست؟!


قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:52 توسط دوزلی بوی |

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها ,  فراموش کردن ها و گسستن ها 

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نا رفیقی خود رفیق اند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

من در پیمودن راه,چه عاجزانه مانده ام

 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:48 توسط دوزلی بوی |

کاش در این رمضان لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم

سلام عزیزان من عاشق ماه مبارک رمضان هستم خیلی با حاله

مخصوصا ربنا قبل از اذان خیلی خوشگل هست 

من قبل از اینکه به سن تکلیف برسم روزه ها مو کامل می گرفتم ولی یه مدت بود یعنی چند ماه که نمازمو سست می گرفتم ولی از فردا نماز رو هم مرتب بخونم ,آره از فردا آخه اگه یهو نماز روزه و دعا این جور چیز رو یه جا انجام بدم خدا تعجب می کنه!!! اصلا شک میکنه , فکر میکنه کاسه ی زیر نیم کاسه هست!!!

میبینی تو رو خدا هیچ چیزم شبیه آدم نیست!!!

ولی ماه رمضان شاید باعث بشه از این دل تنگی و این حال و هوا در بیارم

امیدوارم که اینطوری بشه  

قبل این مطلب می خواستم یکی از شعر هامو بزارم که عنواش "اسمش هم دوستی ساده است" بود

از 5 تا دو بیتی تشکیل شده بود بیت های آخرش "اسمش هم دوستی ساده است " بود.

ولی دیدم اگه اینجا بنویسم هم یه سری خاطرات تلخ و شیرین میاد سراغم و هم ممکن یه نفر و هم خودمو ناراحت کنم

من که ناراحت بشم مهم نیست, چون دیوار من از همه کوتاهتره .بیشتر نخواستم یه نفر رو نارحت کنم

به هر حال اگه در خواست ها  زیاد بود اینجا می ذارم, راستی سعی کردم یه جوری باشه که همه بتونن استفاده کنن نه فقط شامل حال خودم باشه


 نمی دونم چرا  ادم ها خودشون همه چیز رو واسه زندگی شون رقم می زنند ,بعدش هم اسمشو می ذارن تقدیر و سر نوشت.

آره تو راست میگی منم سعی می کنم باور کنم ولی آخر این قصه رو تو اینجوری ساختی و اینجوری خواستی


مطلب بعدی یه عکس خوش خاطره و خوش بو هست با کلی دل نوشته 

اگه نظرات بالا باشه می ذارم (اصلا اگه کسی نظر نده روزه اش قبول نیست)

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط دوزلی بوی |