ღمکانیک قلبهای تصادفیღ
ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღناناز
سلام عزیزان خیلی شرمنده که نمی تونم به موقع و زود زود بیام از همراه های عزیزی هم که با نظراتشون ما رو به نوشتن تشویق میکنن و بنده هم وقت و حس جواب دادن رو پیدا نمی کنم معذرت می خوام. اون روز نوشتنم نیومد راستش الان هم تقریبا همین طوری هستم ولی گفتم بیام یه چیزهای بنویسم. کلاس راهنمائی و رانندگی خیلی با حاله به سفارش یکی از آشنا ها به آموزشگاهی که میرم از خونمون خیلی دوره و تقریبا باید یک ساعت قبل از شروع شدن کلاس از خونه بزنم بیرون جلسه اول که بودیم رفتم کلاس دیدم بلللللللله اراذل اوباش و آشنایان قدیمی حظور فعال دارن! یکیشون رفیق فابریک داداش کوچیکم بود که از اون پدر صلواتی های روزگار هستن ایشون. کلی از قدیم و اینکه به بار اونو با داداشم از بالکن صدا زده بودیم و سر کارش گذاشته بودیم حرف زدیم و باباش که همیشه مست و پاتیل بود و دسته گل به آب میداد حرف زدیم.ولی بعدش فهمیدم که باباش عمرشو داده به شما خیلی نا راحت شدم. جلسه دوم زود تر رسیدم کلاس و با اون پسره رفتیم نشستیم جای اوستاد و با وسایل اونجا بازی میکردیم یهو به دختری اومد کلاس و فکر کرد من استادم نشستم اونجا!! از من اجازه خواست و نشست منم ازش اسم و فامیلشو پرسیدم و بعدش پرسیدم متولد چه سالی هست اونم با عشوه گفت 68 کل کلاس موزیانه می خندیدن و صحنه های جالبی بود. خلاصه استاد اصلی اومد و منم تیز پریدم سر جای خودم. دختره جریان رو فهمید خیلیجالب شده بود سر کلاس یه جوری نگاه میکرد که من خدایش ترسیده بودم بعد کلاس سریع جیم شدم و به خیر گذشت. ولی همچین هم به خیر نگذشت ها چون مسئول کلاس ما اومد به ردیف ما اشاره کرد و گفت امتحان اول مردود هستین. بعد از این جمله اون ردیف از 6 نفر تبدیل شد به 2 نفر ولی همه ما ها که شلوغی میکردیم امتحان اول آئین نامه مردود شدیم البته به نظر خودم من خودم مردود می شدم احتمالا ولی بچه ها می گفتن که بایستی قبول می شدند. به هر حال دوشنبه هفته آینده باید واسه آزمون مجدد بریم اونجا ببینیم چی میشه.از این به بعد سعی میکنم هر هفته مطلب بنویسم هفته آینده هم یه خاطره دیگه از اموزشگاه تعریف می کنم که اونم جالبه فردا باید صبح زود بیدار بشم رفتم لالا بای بای سلام عزیزان خیلی شرمنده که نمی تونم به موقع و زود زود بیام از همراه های عزیزی هم که با نظراتشون ما رو به نوشتن تشویق میکنن و بنده هم وقت و حس جواب دادن رو پیدا نمی کنم معذرت می خوام. اون روز نوشتنم نیومد راستش الان هم تقریبا همین طوری هستم ولی گفتم بیام یه چیزهای بنویسم. کلاس راهنمائی و رانندگی خیلی با حاله به سفارش یکی از آشنا ها به آموزشگاهی که میرم از خونمون خیلی دوره و تقریبا باید یک ساعت قبل از شروع شدن کلاس از خونه بزنم بیرون جلسه اول که بودیم رفتم کلاس دیدم بلللللللله اراذل اوباش و آشنایان قدیمی حظور فعال دارن! یکیشون رفیق فابریک داداش کوچیکم بود که از اون پدر صلواتی های روزگار هستن ایشون. کلی از قدیم و اینکه به بار اونو با داداشم از بالکن صدا زده بودیم و سر کارش گذاشته بودیم حرف زدیم و باباش که همیشه مست و پاتیل بود و دسته گل به آب میداد حرف زدیم.ولی بعدش فهمیدم که باباش عمرشو داده به شما خیلی نا راحت شدم. جلسه دوم زود تر رسیدم کلاس و با اون پسره رفتیم نشستیم جای اوستاد و با وسایل اونجا بازی میکردیم یهو به دختری اومد کلاس و فکر کرد من استادم نشستم اونجا!! از من اجازه خواست و نشست منم ازش اسم و فامیلشو پرسیدم و بعدش پرسیدم متولد چه سالی هست اونم با عشوه گفت 68 کل کلاس موزیانه می خندیدن و صحنه های جالبی بود. خلاصه استاد اصلی اومد و منم تیز پریدم سر جای خودم. دختره جریان رو فهمید خیلیجالب شده بود سر کلاس یه جوری نگاه میکرد که من خدایش ترسیده بودم بعد کلاس سریع جیم شدم و به خیر گذشت. ولی همچین هم به خیر نگذشت ها چون مسئول کلاس ما اومد به ردیف ما اشاره کرد و گفت امتحان اول مردود هستین. بعد از این جمله اون ردیف از 6 نفر تبدیل شد به 2 نفر ولی همه ما ها که شلوغی میکردیم امتحان اول آئین نامه مردود شدیم البته به نظر خودم من خودم مردود می شدم احتمالا ولی بچه ها می گفتن که بایستی قبول می شدند. به هر حال دوشنبه هفته آینده باید واسه آزمون مجدد بریم اونجا ببینیم چی میشه.از این به بعد سعی میکنم هر هفته مطلب بنویسم هفته آینده هم یه خاطره دیگه از اموزشگاه تعریف می کنم که اونم جالبه فردا باید صبح زود بیدار بشم رفتم لالا بای بای سلام عزیزان خیلی شرمنده که نمی تونم به موقع و زود زود بیام از همراه های عزیزی هم که با نظراتشون ما رو به نوشتن تشویق میکنن و بنده هم وقت و حس جواب دادن رو پیدا نمی کنم معذرت می خوام. اون روز نوشتنم نیومد راستش الان هم تقریبا همین طوری هستم ولی گفتم بیام یه چیزهای بنویسم. کلاس راهنمائی و رانندگی خیلی با حاله به سفارش یکی از آشنا ها به آموزشگاهی که میرم از خونمون خیلی دوره و تقریبا باید یک ساعت قبل از شروع شدن کلاس از خونه بزنم بیرون جلسه اول که بودیم رفتم کلاس دیدم بلللللللله اراذل اوباش و آشنایان قدیمی حظور فعال دارن! یکیشون رفیق فابریک داداش کوچیکم بود که از اون پدر صلواتی های روزگار هستن ایشون. کلی از قدیم و اینکه به بار اونو با داداشم از بالکن صدا زده بودیم و سر کارش گذاشته بودیم حرف زدیم و باباش که همیشه مست و پاتیل بود و دسته گل به آب میداد حرف زدیم.ولی بعدش فهمیدم که باباش عمرشو داده به شما خیلی نا راحت شدم. جلسه دوم زود تر رسیدم کلاس و با اون پسره رفتیم نشستیم جای اوستاد و با وسایل اونجا بازی میکردیم یهو به دختری اومد کلاس و فکر کرد من استادم نشستم اونجا!! از من اجازه خواست و نشست منم ازش اسم و فامیلشو پرسیدم و بعدش پرسیدم متولد چه سالی هست اونم با عشوه گفت 68 کل کلاس موزیانه می خندیدن و صحنه های جالبی بود. خلاصه استاد اصلی اومد و منم تیز پریدم سر جای خودم. دختره جریان رو فهمید خیلیجالب شده بود سر کلاس یه جوری نگاه میکرد که من خدایش ترسیده بودم بعد کلاس سریع جیم شدم و به خیر گذشت. ولی همچین هم به خیر نگذشت ها چون مسئول کلاس ما اومد به ردیف ما اشاره کرد و گفت امتحان اول مردود هستین. بعد از این جمله اون ردیف از 6 نفر تبدیل شد به 2 نفر ولی همه ما ها که شلوغی میکردیم امتحان اول آئین نامه مردود شدیم البته به نظر خودم من خودم مردود می شدم احتمالا ولی بچه ها می گفتن که بایستی قبول می شدند. به هر حال دوشنبه هفته آینده باید واسه آزمون مجدد بریم اونجا ببینیم چی میشه.از این به بعد سعی میکنم هر هفته مطلب بنویسم هفته آینده هم یه خاطره دیگه از اموزشگاه تعریف می کنم که اونم جالبه فردا باید صبح زود بیدار بشم رفتم لالا بای بای اومدم بنویسم ولی نوشتنم نیومد.!! فقط اصلا حوصله ندارم و هر چی از بابام خواهش کردم که اجازه بده امشب برم تهران واسه بازی تراکتور و پیروزی نذاشت یعنی همش کار مامانم هست کلی با جفتشون دعوا کردم . ولی خدایش خیلی بی انصاف هستن بیخیال فردا یا پس فردا میام یه چیزای مینویسم ولی از عنوانی که واسه این مطلب موقت گذاشتم خوشم اومد !! رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که .... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! سر این ترانه ها می آید ! شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن انار سرخ کوچکی که اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به صدای لرزانم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! خدانگهدار ... خدانگهدار در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام چه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اند و من در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام چه بسیار است دوری ها , فراموش کردن ها و گسستن ها و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام رفیقان همه با نا رفیقی خود رفیق اند من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام من در پیمودن راه,چه عاجزانه مانده ام تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام کاش در این رمضان لایق دیدار شوم سحری با نظر لطف تو بیدار شوم کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم سلام عزیزان من عاشق ماه مبارک رمضان هستم خیلی با حاله مخصوصا ربنا قبل از اذان خیلی خوشگل هست من قبل از اینکه به سن تکلیف برسم روزه ها مو کامل می گرفتم ولی یه مدت بود یعنی چند ماه که نمازمو سست می گرفتم ولی از فردا نماز رو هم مرتب بخونم ,آره از فردا آخه اگه یهو نماز روزه و دعا این جور چیز رو یه جا انجام بدم خدا تعجب می کنه!!! اصلا شک میکنه , فکر میکنه کاسه ی زیر نیم کاسه هست!!! میبینی تو رو خدا هیچ چیزم شبیه آدم نیست!!! ولی ماه رمضان شاید باعث بشه از این دل تنگی و این حال و هوا در بیارم امیدوارم که اینطوری بشه قبل این مطلب می خواستم یکی از شعر هامو بزارم که عنواش "اسمش هم دوستی ساده است" بود از 5 تا دو بیتی تشکیل شده بود بیت های آخرش "اسمش هم دوستی ساده است " بود. ولی دیدم اگه اینجا بنویسم هم یه سری خاطرات تلخ و شیرین میاد سراغم و هم ممکن یه نفر و هم خودمو ناراحت کنم من که ناراحت بشم مهم نیست, چون دیوار من از همه کوتاهتره .بیشتر نخواستم یه نفر رو نارحت کنم به هر حال اگه در خواست ها زیاد بود اینجا می ذارم, راستی سعی کردم یه جوری باشه که همه بتونن استفاده کنن نه فقط شامل حال خودم باشه نمی دونم چرا ادم ها خودشون همه چیز رو واسه زندگی شون رقم می زنند ,بعدش هم اسمشو می ذارن تقدیر و سر نوشت. آره تو راست میگی منم سعی می کنم باور کنم ولی آخر این قصه رو تو اینجوری ساختی و اینجوری خواستی مطلب بعدی یه عکس خوش خاطره و خوش بو هست با کلی دل نوشته اگه نظرات بالا باشه می ذارم (اصلا اگه کسی نظر نده روزه اش قبول نیست) نمیشه قلب عاشق رو به دست هر کسی سپرد نمیدونم بد می آورد یا چوب ساده گیشو خورد هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود هیچکسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد جواب کاره خودمه هر چی بلا سرم اومد ..... تقصیر هیچکسی نبود هر چی که بود به پایه من فقط تو بعد از نیا سراغ لحظه های من رفاقتت ماله خودت منت نذار رو سر من !! این قصه ها هم تموم شده دیگه نیا دورو برم تقصیر هیچکسی نبود هر چی که بود به پای من تو بد وضعيت گير کردم اصلا نميدونم چيکار کنم و دارم چيکار ميکنم. فقط ميدونم خيلي عوض شدم،همه دوستام اينو ميگن امروز يکي از بچهها ميگفت حتي طرز نگاه کردنت هم عوض شده،نميدونم شايد آدم شده باشم آخه چند وقت پيش که رفته بوديم امام زاده خواستم که آدم بشم!! ولي من چشام آب نميخوره فکر نميکنم آدم بشم . شايد برم مکه آدم بشم. به هر حال اگه آدم شدم شما هارو هم در جريان ميزارم. يه دنيا دلم گرفته،ميدونم دارم ميبازم ولي چاره? ندارم اينو جلوي ايديم نوشتم: love is like a game & I am always game over دلم براي خودم مي سوزه!! بعضي وقتها با حرفش آتيشم ميزنم و ميگم اين دفعه يه کاري ميکنم ولي ميدونم که باختم و نميتونم بازم يه سکوت تلخ تو وجودم سنگيني ميکنه و بهم ياد آوري ميکنه که نميتوني کوتاه بيا.!!! مثلا ميخواد يه کاري کنه که من ازش بدم بياد اسمشم گذشته دوستي ساده. امروز کار اداري داشتم از اون جاها رد شدم که يه زماني هر هفته باهم اون جاها بوديم و همش خاطرات ميامد جلوي چشمام و دنبال صداش ميگشتم رفتم پاساژ ميرداماد و به دهکده? اونجا سر زدم و با يه بغض از اونجا زدم بيرون. ميدونم که داره از خود گذشتگي ميکنه ولي هميشه اين عذابم ميداد که رو حرف من اصلا حساب نميکرد يعني منو باور نداشت. تو مثل اولين روز بهار من مثل آخرين جمعه سال،چقدر دور و چقدر نزديکيم به هم. منو تو خاطره همون چقدر با هم غريبه شدن!! اينه رسم چشم پاکت؟ يا که دست گرم و ماهت؟ چهره ي ناز و عجيبت!!يا که اسم بي گناهت؟ يادته بهت ميگفتم الي من ميخوام بموني با نگات بهم ميگفتي مهربونم کوچولوئي!! آره من کوچيکم اما, دلم اندازه نداره به خدا اين دل تاريک بي تو ادعا نداره يادته نشست بوديم دستات هم مال خودم بود نگاه هاي تيز مردم آبرويي رفته مون بود کاشکی از یادم میرفت برق نگات یاد دستات , گرمی نگات!! توی این شهر سیاهی می دونم تو بیگناهی واسه ی من تا همیشه تو قشنگترین اشتباهی گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم بی تو اینجا رو نمیخوام میرم و بر نمی گردم مگه ماله هم نبوديم من و تو با قصه هامون کي نخواست با هم نباشيم؟ ادامه دارد.. از اين به بعد مطالبم ادبي تر و ديونه بازي تر ميشه اين مطلب بزودي ويرايش خواهد شد.اين ها شعر ها هم از خودم هست!! 3 روز که جلفا و آسیاب خرابه و اطرافش بودیم بد نبود خوبم نبود نمیشه گفت جاتون خالی. وقتی کنار رود ارس رسیدم بغض بهم اجازه هیچ کاری رو نمیداد یاد مظلومیت آذربایجان افتادم از ماشین پیاده شدم و خودم رسوندم به رود خونه بی اختیار زانو زدم و گریه کردم لباسم کثیف شده بود. با صدای سرباز که می گفت زود بیا اینور و اینجا خطرناکه منو به خودم اورد و خودم رو به ماشین رسوندم و دستامو شستم.هنوز ماشین خالمون به ما نرسیده بود از یه تیر برق بالا رفتم تا جاده رو ببینم ولی بازم خبری از اونا نبود و از ما خیلی فاصله داشتن موبایل هم که انتن نمیداد پسر خاله ام رامین رو صدا کردم و بهش گفتم من نمی تونم بیام پائین و ازش کمک خواستم اونم مثل دیونه ها می خندید بعدش رفت از ماشین دوربین اورد و از من فیلم برداری کرد.!!! پارسال که اومده بودیم خوب یادم مونده بود که اونجا ستاره هاش دیدنی هست با داداشم و پسر خاله هام دراز کشیدیم و به آسمون نگاه کردیم باور کردنش خیلی سخت بود مثل اینکه یه آسمون دیگه بود.چه قدرررر ستاره؟!!! نمی دونم به خاطر هوای تمیز اونجا بود یا به خاطر ارتفاع زیاد .شایدم ستاره های شهر ما از ادم هاشون قهر کردن!! همیشه جای خالی یک نفر رو حس می کردم به خاطر همین زیاد حال نداد. این 3 روز گوشیم خاموش بود به خودم می گفتم شاید زنگ زده باشه ولی به نظرم اشتباه کرده بودم. جمعه که رسیدیم تبریز تو یه پارک نشستیم واسه نهار و این که تا عصر اونجا باشیم با پسر خاله هام و داداشم رفتیم فوتبال و از همه تیم ها بهتر بودیم بعدش نوبت حرکات اکروباتیک بود که باز هم من بد نبودم اونقدر خسته شده بودم که حتی نمی تونستم نهار بخورم رفتم نشستم رو نیمکت پارک و چشامو بستم بهو متوجه شدم جیبم داره تکون می خوره نگاه کردم دیدم یه دختر نشسته داره شماره شو می کنه تو جیبم!!! بهش گفتم خسته نباشین ,هیچی نگفت و دور شد و می خندید و منو نگاه می کرد خیلی بچه بود تکه کاغذی رو که رو نیمکت بود رو پاره کردم و دختره لبخند مسخره اش تموم شد.خیلی جالب بود. دیشب هم یه کاری داشتم عصر زودتر اومدم خونه ولی پسر عموی بابام با خانومش خونه ی ما بود و نشد که برم اونا گرم صحبت بودن که یکدفعه زن پسر عموی بابام گفت گواهینامه داری گفتم نه,گفت می تونی بگیری گفتم اره از پارسال می تونم بگیرم(یعنی سنم میرسه) از کیفش دوتا تراول 50تومنی در آورد و گفت فردا برو فلان آموزشگاه ثبت نام کن!! منم گفتم چشم. فردا باید صبح اول وقت بیدار بشم(همون 10.30 تا 11.30)برم دنبال کارام من لالا دارم رفتم بخوابم منتظر نظرات شما عزیزان هستم.

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی
گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از
راستی سجاده ی عشق کجاست؟!
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !


| Design By : Night Skin |




