تبليغاتX
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ


ღمکانیک قلبهای تصادفیღ

ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღناناز



من تنها می خواستم
من تنها می خواستم چشمهای تو را داشته باشم.
من تنها می خواستم چند صباحی قلبت را به امانت بگیرم.
اما این خواسته قلبی من نبود شاید در ابتدا.تقدیر این قرعه را به من دیوانه سپرد.
من می خواستم دستهایت را داشته باشم تا با آنها از چشمه جوشان محبت جرعه ای بنوشم
اما تو از  سپردن آن سرباز زدی.
من تنها می خواستم برای دلت قصری از ترانه هایم بنا كنم و برای این مقصود جلای چشمانت را می خواستم
اما تو آنها را به من ارزانی نكردی.
و تو چه فهمیدی؟تو از طرز نگاه من چیزی را نفهمیدی.
من می خواستم پنجره هایت را باز كنم اما تو اجازه ندادی.
پنجره هایت آنقدر بسته ماند تا كهنه شد و تو هرصبح آسمان را با قابی كهنه نگریستی.
تا هنگامی كه آوار شد و فرو ریخت و به خاك سپردی زیر آن آوار تمام خاطرات مرا.
و من تكه تكه خاطرات تو را از زیر آوار قلبم بیرون آوردم.
تو گذاشتی همه چیز فروبپاشد و آوار شود چه خانه ات چه قلبم چه خاطراتم چه خاطراتت…
آیا ندیدی كه چه عاشقانه در آن شب سیاه برایت شعر می سرودم.
شایدم دیدی كه به من تهمت دیوانگی می زدی.
من می دانم زیبایی چیست…یك جهان از آن را در غروب نگاهت دیده ام.
من تنها می خواستم آغوشت را داشته باشم تا در گرمایش خزان را فراموش كنم.
من از تمام دنیا یك شاخه گل می خواستم.شاخه گلی كه تو روزی به دستانم می سپردی.
من از تمام این دنیا یكروزش را می خواستم و تو می دانی كدام روز را می گویم.
و این را هم می دانی كه آن را به من ندادند.
آیا تا بحال در دل به خود گفته ای كه چقدر بی رحمی؟
یا تنها به عاشقانه های من خندیده ای…من خنده هایت را دوست دارم…
پس امشب هم این متن عاشقانه را به تو می سپارم تا باز هم بخندی
و من دلم نمی شكند چرا كه تو سالها قبل آن را شكسته ای .

پس راحت بخند آخر من خنده هایت را دوست دارم …


تولدت مبارک نفس

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:49 توسط دوزلی بوی| |

سلام

نمیدونم چرا احساس خستگی میکنم و همیشه دوست دارم بخوابم.

دوشنبه که رفتیم واسه امتحان مجدد آئین نامه کلی با حال شده بود قبلش به چند تا سوال از این مربی(که ما هندونه میدادیم زیر بغلش و استاد صداش میکردیم) پریسدن و این دوستم من گفت اتوبان فلان جا استاندارد نیست و ملت مثل دهقان فداکار می پرن زیر ماشین و ... همه کلاس خندید وقتی خنده تموم شد استاد البته انی که زیر تانک رفته بود حسین فهمیده بود, نه دهقان فداکار!!!!!این بار همه خندیدن به جزء اون دوستم که اساسی ضایع شده بود.بعدش پرسید تو جعبه کمکهای اولیه چی هست ما هم از اون ته کلاس می گفتیم آچار فرانسه , انبر دست و .....

خلاصه طرف امتحان گرفت و من قبول شدم ولی اگه مردود میشدم بیشتر حال میکردم چون خیلی می چسبه اونجا,بعد امتحان تازه متوجه شدیم این امتحان کلاسی بوده و هنوز برای اصلی کار داریم.

از شنبه هم کلاسم با مربی و ماشین روندن شروع شد چون قبلش رانندگی نکرده بودم تقریبا هیچی بلد نبودم

این مربی هم خودشو مثل چی گرفته و مثلا ادای آدمهای نسبتا متشخص رو در می آورد

رفتیم یه دور زدیم و گفت پارک کن و خروج از پارک , بعد ازم پرسید هنگام خروج از پارک چیکار میکنیییم؟

-منم گفتم چیکار میکنیم؟

-دوباره سوالشو(با حرکات عجیب سرش)تکرار کرد.چی کار میکنیم؟!!

-منم بازم بهش گفتم چیکار میکنیییم؟(با کمال پر رویی!!)

و بهش گفتم:اگه گفتی؟!!

اونم زد زیر خنده و از خشکی و رسمی بودنش یکمی کاسته شد.

بعدش که اومدیم پارکینگ دوستم اونجا بود و پرسید چطور بود مربی؟

منم گفتم خوب بود ولی یکم مذهبی بود.

-گفت یعنی چی؟

گفتم هیچی بابا تا میخواستم کاری بکنم همش می گفت, یا ابولفضل , یا حسین...!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:32 توسط دوزلی بوی| |

سلام عزیزان خیلی شرمنده که نمی تونم به موقع و زود زود بیام از همراه های عزیزی هم که با نظراتشون ما رو به نوشتن تشویق میکنن و بنده هم وقت و حس جواب دادن رو پیدا نمی کنم معذرت می خوام.

اون روز نوشتنم نیومد راستش الان هم تقریبا همین طوری هستم ولی گفتم بیام یه چیزهای بنویسم.

کلاس راهنمائی و رانندگی خیلی با حاله به سفارش یکی از آشنا ها به آموزشگاهی که میرم از خونمون خیلی دوره و تقریبا باید یک ساعت قبل از شروع شدن کلاس از خونه بزنم بیرون

جلسه اول که بودیم رفتم کلاس دیدم بلللللللله  اراذل اوباش و آشنایان قدیمی حظور فعال دارن! یکیشون رفیق فابریک داداش کوچیکم بود که از اون پدر صلواتی های روزگار هستن ایشون.

کلی از قدیم و اینکه به بار اونو با داداشم از بالکن صدا زده بودیم و سر کارش گذاشته بودیم حرف زدیم و باباش که همیشه مست و پاتیل بود و دسته گل به آب میداد حرف زدیم.ولی بعدش فهمیدم که باباش عمرشو داده به شما خیلی نا راحت شدم.

جلسه دوم زود تر رسیدم کلاس و با اون پسره رفتیم نشستیم جای اوستاد و با وسایل اونجا بازی میکردیم

یهو به دختری اومد کلاس و فکر کرد من استادم نشستم اونجا!! از من اجازه خواست و نشست

منم ازش اسم و فامیلشو پرسیدم و بعدش پرسیدم متولد چه سالی هست اونم با عشوه گفت 68

کل کلاس موزیانه می خندیدن و صحنه های جالبی بود.

خلاصه استاد اصلی اومد و منم تیز پریدم سر جای خودم. دختره جریان رو فهمید خیلیجالب شده بود سر کلاس یه جوری نگاه میکرد که من خدایش ترسیده بودم بعد کلاس سریع جیم شدم و به خیر گذشت.

ولی همچین هم به خیر نگذشت ها چون مسئول کلاس ما اومد به ردیف ما اشاره کرد و گفت امتحان اول مردود هستین. بعد از این جمله اون ردیف از 6 نفر تبدیل شد به 2 نفر ولی همه ما ها که شلوغی میکردیم امتحان اول آئین نامه مردود شدیم البته به نظر خودم من خودم مردود می شدم احتمالا ولی بچه ها می گفتن که بایستی قبول می شدند. به هر حال دوشنبه هفته آینده باید واسه آزمون مجدد بریم اونجا ببینیم چی میشه.از این به بعد سعی میکنم هر هفته مطلب بنویسم هفته آینده هم یه خاطره دیگه از اموزشگاه تعریف می کنم که اونم جالبه

فردا باید صبح زود بیدار بشم رفتم لالا بای بای

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:53 توسط دوزلی بوی| |

اومدم بنویسم ولی نوشتنم نیومد.!!

فقط اصلا حوصله ندارم و هر چی از بابام خواهش کردم که اجازه بده امشب برم تهران واسه بازی تراکتور و پیروزی نذاشت  

یعنی همش کار مامانم هست کلی با جفتشون دعوا کردم . ولی خدایش خیلی بی انصاف هستن

بیخیال فردا یا پس فردا میام یه چیزای مینویسم

ولی از عنوانی که واسه این مطلب موقت گذاشتم خوشم اومد !!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:9 توسط دوزلی بوی| |

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی

کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری 

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را

باور نکردی !

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر

سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از

شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به

این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن انار سرخ کوچکی که  اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی  !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به صدای لرزانم  هم اعتنا نکردی !
راستی سجاده ی عشق کجاست؟!


قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:52 توسط دوزلی بوی| |

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها ,  فراموش کردن ها و گسستن ها 

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نا رفیقی خود رفیق اند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

من در پیمودن راه,چه عاجزانه مانده ام

 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:48 توسط دوزلی بوی| |

کاش در این رمضان لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم

سلام عزیزان من عاشق ماه مبارک رمضان هستم خیلی با حاله

مخصوصا ربنا قبل از اذان خیلی خوشگل هست 

من قبل از اینکه به سن تکلیف برسم روزه ها مو کامل می گرفتم ولی یه مدت بود یعنی چند ماه که نمازمو سست می گرفتم ولی از فردا نماز رو هم مرتب بخونم ,آره از فردا آخه اگه یهو نماز روزه و دعا این جور چیز رو یه جا انجام بدم خدا تعجب می کنه!!! اصلا شک میکنه , فکر میکنه کاسه ی زیر نیم کاسه هست!!!

میبینی تو رو خدا هیچ چیزم شبیه آدم نیست!!!

ولی ماه رمضان شاید باعث بشه از این دل تنگی و این حال و هوا در بیارم

امیدوارم که اینطوری بشه  

قبل این مطلب می خواستم یکی از شعر هامو بزارم که عنواش "اسمش هم دوستی ساده است" بود

از 5 تا دو بیتی تشکیل شده بود بیت های آخرش "اسمش هم دوستی ساده است " بود.

ولی دیدم اگه اینجا بنویسم هم یه سری خاطرات تلخ و شیرین میاد سراغم و هم ممکن یه نفر و هم خودمو ناراحت کنم

من که ناراحت بشم مهم نیست, چون دیوار من از همه کوتاهتره .بیشتر نخواستم یه نفر رو نارحت کنم

به هر حال اگه در خواست ها  زیاد بود اینجا می ذارم, راستی سعی کردم یه جوری باشه که همه بتونن استفاده کنن نه فقط شامل حال خودم باشه


 نمی دونم چرا  ادم ها خودشون همه چیز رو واسه زندگی شون رقم می زنند ,بعدش هم اسمشو می ذارن تقدیر و سر نوشت.

آره تو راست میگی منم سعی می کنم باور کنم ولی آخر این قصه رو تو اینجوری ساختی و اینجوری خواستی


مطلب بعدی یه عکس خوش خاطره و خوش بو هست با کلی دل نوشته 

اگه نظرات بالا باشه می ذارم (اصلا اگه کسی نظر نده روزه اش قبول نیست)

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط دوزلی بوی| |

هر  کی اومد تو زندگیم می بردمش تا آسمون           امروز می شد رفیق راه فردا برام بلای جون

نمیشه قلب عاشق رو به دست هر کسی سپرد     نمیدونم بد می آورد یا چوب ساده گیشو خورد

هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود      هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود

هیچکسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد           جواب کاره خودمه هر چی بلا سرم اومد

                                                           .....

تقصیر هیچکسی نبود هر چی که بود به پایه من        فقط تو بعد از نیا سراغ لحظه های من

 رفاقتت ماله خودت منت نذار رو سر من !!          این قصه ها  هم تموم شده دیگه نیا دورو برم    

تقصیر هیچکسی نبود   هر چی که بود به پای من

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:48 توسط دوزلی بوی| |

تو بد وضعيت گير کردم اصلا نميدونم چيکار کنم و دارم چيکار مي‌کنم.

فقط مي‌دونم خيلي‌ عوض شدم،همه دوستام اينو ميگن 

امروز يکي‌ از بچه‌ها ميگفت حتي طرز نگاه کردنت هم عوض شده،نميدونم شايد آدم شده باشم آخه چند وقت پيش که رفته بوديم امام زاده خواستم که آدم بشم!!

ولي‌ من چشام آب نميخوره فکر نميکنم آدم بشم . شايد برم مکه آدم بشم.

به هر حال اگه آدم شدم شما هارو هم در جريان ميزارم.

يه دنيا دلم گرفته،مي‌دونم دارم ميبازم ولي‌ چاره? ندارم

اينو جلوي ايديم نوشتم:

love is like a game & I am always game over


دلم براي خودم مي سوزه!!

بعضي‌ وقتها با حرفش آتيشم ميزنم و ميگم اين دفعه يه کاري مي‌کنم ولي‌ مي‌دونم که باختم

و نميتونم بازم يه سکوت تلخ تو وجودم سنگيني‌ مي‌کنه و بهم ياد آوري مي‌کنه که نميتوني‌ کوتاه بيا.!!! 


مثلا مي‌خواد يه کاري کنه که من ازش بدم بياد اسمشم گذشته دوستي‌ ساده.


امروز کار اداري داشتم از اون جاها رد شدم که يه زماني‌ هر هفته باهم اون جاها بوديم و همش خاطرات ميامد جلوي چشمام و دنبال صداش ميگشتم رفتم پاساژ ميرداماد و به دهکده? اونجا سر زدم و با يه بغض از اونجا زدم بيرون.


مي‌دونم که داره از خود گذشتگي مي‌کنه


ولي‌ هميشه اين عذابم ميداد که رو حرف من اصلا حساب نميکرد يعني‌ منو باور نداشت.


تو مثل اولين روز بهار من مثل آخرين جمعه سال،چقدر دور و چقدر نزديکيم به هم. منو تو خاطره همون چقدر با هم غريبه شدن!!


 اينه رسم چشم پاکت؟ يا که دست گرم و ماهت؟    چهره ي ناز و عجيبت!!يا که اسم بي گناهت؟


يادته بهت مي‌گفتم الي من مي‌خوام بموني          با نگات بهم ميگفتي‌ مهربونم کوچولوئي!!


آره من کوچيکم اما, دلم اندازه نداره                     به خدا اين دل تاريک بي تو ادعا نداره


يادته نشست بوديم دستات هم مال خودم بود    نگاه هاي تيز مردم آبرويي رفته مون بود

 کاشکی از یادم میرفت برق نگات                                 یاد دستات , گرمی نگات!!

توی این شهر سیاهی می دونم تو بیگناهی        واسه ی من تا همیشه تو قشنگترین اشتباهی 


گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم               بی تو اینجا رو نمیخوام میرم و بر نمی گردم


مگه ماله هم نبوديم من و تو با قصه هامون           کي نخواست با هم نباشيم؟   ادامه دارد.. 


از اين به بعد مطالبم ادبي تر و ديونه بازي تر ميشه اين مطلب بزودي ويرايش خواهد شد.اين ها شعر ها هم از  خودم هست!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:48 توسط دوزلی بوی| |

دوستم 30 تا فیلم جدید 2009 بهم داده تقریبا هیچ کدوم رو ندیدم.اونوقت می خوام فیلم هندی ببینم؟!!

3 روز که جلفا و آسیاب خرابه و اطرافش بودیم بد نبود خوبم نبود نمیشه گفت جاتون خالی.

وقتی کنار رود ارس رسیدم بغض بهم اجازه هیچ کاری رو نمیداد یاد مظلومیت آذربایجان افتادم از ماشین پیاده شدم و خودم رسوندم به رود خونه

بی اختیار زانو زدم و گریه کردم لباسم کثیف شده بود.

با صدای سرباز که می گفت زود بیا اینور و اینجا خطرناکه منو به خودم اورد و خودم رو به ماشین رسوندم و دستامو شستم.هنوز ماشین خالمون به ما نرسیده بود از یه تیر برق بالا رفتم تا جاده رو ببینم ولی بازم خبری از اونا نبود و از ما خیلی فاصله داشتن موبایل هم که انتن نمیداد پسر خاله ام رامین رو صدا کردم و بهش گفتم من نمی تونم بیام پائین و ازش کمک خواستم اونم مثل دیونه ها می خندید بعدش رفت از ماشین دوربین اورد و از من فیلم برداری کرد.!!!

پارسال که اومده بودیم خوب یادم مونده بود که اونجا ستاره هاش دیدنی هست

با داداشم و پسر خاله هام دراز کشیدیم و به آسمون نگاه کردیم باور کردنش خیلی سخت بود مثل اینکه یه آسمون دیگه بود.چه قدرررر ستاره؟!!!

نمی دونم به خاطر هوای تمیز اونجا بود یا به خاطر ارتفاع زیاد .شایدم ستاره های شهر ما از ادم هاشون قهر کردن!!

همیشه جای خالی یک نفر رو حس می کردم به خاطر همین زیاد حال نداد.

این 3 روز گوشیم خاموش بود به خودم می گفتم شاید زنگ زده باشه ولی به نظرم اشتباه کرده بودم.

جمعه که رسیدیم تبریز تو یه پارک نشستیم واسه نهار و این که تا عصر اونجا باشیم

با پسر خاله هام و داداشم رفتیم فوتبال و از همه تیم ها بهتر بودیم بعدش نوبت حرکات اکروباتیک بود که باز هم من بد نبودم اونقدر خسته شده بودم که حتی نمی تونستم نهار بخورم رفتم نشستم رو نیمکت پارک و چشامو بستم بهو متوجه شدم جیبم داره تکون می خوره نگاه کردم دیدم یه دختر نشسته داره شماره شو می کنه تو جیبم!!! بهش گفتم خسته نباشین ,هیچی نگفت و دور شد و می خندید و منو نگاه می کرد خیلی بچه بود تکه کاغذی رو که رو نیمکت بود رو پاره کردم و دختره لبخند مسخره اش تموم شد.خیلی جالب بود.

دیشب هم یه کاری داشتم عصر زودتر اومدم خونه ولی پسر عموی بابام با خانومش خونه ی ما بود و نشد که برم اونا گرم صحبت بودن که یکدفعه زن پسر عموی بابام گفت گواهینامه داری گفتم نه,گفت می تونی بگیری گفتم اره از پارسال می تونم بگیرم(یعنی سنم میرسه) از کیفش دوتا تراول 50تومنی در آورد و گفت فردا برو فلان آموزشگاه ثبت نام کن!! منم گفتم چشم. فردا باید صبح اول وقت بیدار بشم(همون 10.30 تا 11.30)برم دنبال کارام من لالا دارم رفتم بخوابم منتظر نظرات شما عزیزان هستم.

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:5 توسط دوزلی بوی| |

تا ساعت 10.40 دیروز یعنی دیشب بیرون بودم داشتم با یکی از دوستام حرف های جدید می زدیم با اینکه دلم گرفته بود ولی از طرز حرف زدنم خیلی خوشم اومده بود. آره حرف های جدید!!

اینکه برو درستو بخون از فلانی یاد بگیر و برو آدم شو و این حرف هارو که همه میزنن !! مگه نه!؟

حرف های جدید به روح ادم تازگی میده البته اگه صدای قلبش بذاره گوشاش بشنوه!!


منتظر صدای مامان بودم که بازم بگه پاشو بخواب ولی خبری نشد و قتی به ساعت کامپیوتر نگاه کردم 3.47 رو نشون میداد.

چشام باز نمی شد نمی دونم چرا عرق کرده بودم کامپیوتر رو خاموش کردم و از اتاق زدم بیرون بوی سیگار داداشم کوچیکم حالمو بهم میزد چند تا تم واسه گوشی ام دانلود کرده بودم و یه کم با گوشی بازی کردم رفتم بالکن دراز کشیدم و چشم به آسمون دوختم

یه لحظه یاد اون حرف کیلیشه ای  اوفتادم که می گن طرف تو هفت آسمون یه ستاره نداره

شروع کردم به شمارش ستاره ها تونستم 104 تا بشمارم.

بعدش چشماشو تو آسمون ترسیم می کردم یاد یکی از حرفاش افتادم!!

فردا می خوام فیلم هندی رشته ی عشق رو از کلوپ سر کوچمون بگیرم

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20:1 توسط دوزلی بوی| |

tabrizim

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:26 توسط دوزلی بوی| |

سارا بير آيدي بيزيم اللره آيسز گجه لر -------- بير اوجا سسدي قولاق وئر اونا هايسز گجه لر


سارا بير باغدي طبيعتدن آليب قول بوداقی ------ بير شيرين ماهنيدي یانلیزاوخیار ائل دوداقی


سارا بير قيزدي سودان سورمه چكبپ گوزلرينه -------- جان دييب بيرده اوركدن آرازين سوزلرينه


سارا سئودا ايله دونياني آنان بير قيزدي ------------- او قارانليق گئجه ني آيدين ائدن اولدوزدي


سارا سودا ايله دونياني آنان بير قيزدي ----------------- سارا غملر اوجاقيندا آليشان بير كوزدي


بير نجابتلي گلين دير ائله آسلان ساياغي ---------- قويمادي قار ائده دنياسني چاقال اياقي


اوزوني آتدي سئله اوزگني حيران ائلدي ----------- اويانان شمعيني پروانيه قربان ائله دي


قوشولوب سللره گتدي آنا يوردون ساراسي ------ قالدي شيرين اورگينده يئنه فرهاد ياراسي


باغلادي ساچلاريني قويمادي بيگانه گوره -------- آنا يوردون قيزي وئرمز ساچين هر كيمسه هوره


گلين اولدي آرازا اوردا تويون توتدي سارا ------- سوئله دي اوردا اورك سوزلريني نازلي يارا


آراز آغلار گوز ايله آلدي ساراي اللريني ------------- دارادي ائل قيزينين بيرده قارا تللريني


گتدي گوزلردن اوزاق دوشدي ائلين بيردنه سي------- گورمدي خان چوبانين آيريليقين سون نفسي


سارا گوز لر دن اوزاق دوشسده ايتمز اثري --- بير ياراق تك سوزونون واردي هله چوخ كسري

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45 توسط دوزلی بوی| |


آری

           آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

                      من به پایان دگر نیندیشم

  که همین دوست داشتن زیباست.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:38 توسط دوزلی بوی| |

سلام عزیزان دیروز رفته بودم خونه دامدمون تا کامپیوترشونو درست کنم. این عکس با مزه رو دیدم(البته به نظر من) این عکس و من چند ماه قبل گرفته بودم با گوشی موبایل ولی خودم الان نداشتم .

امروز اومدم اینجا گذاشتم اول می خواستم تو وبسایت اصلیم(dozgon.com) بذارم بعدش دیدم ابرو ریزی میشه بیخیال شدم.

جون من نظرتو بگو. با حاله نه؟ نیست؟! مثل لورل هاردی میمونه.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 18:3 توسط دوزلی بوی| |

چند روز پیش دنبال عکس از لب میگشتم از بهترین هاش گذاشتم تا شما استفاده کنین.

بقیه در ادامه مطلب.....




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:6 توسط دوزلی بوی| |

روز والنتین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمن‌ماه) و در برخی فرهنگ‌ها روز ابراز عشق است.


این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتین به جشنی که به افتخار قدیس والنتین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.


روایت‌های مشهور

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلاودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام والنتین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتین را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن والنتین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که والنتین نیز به گونه‌ای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی که والنتین در زندان به سر می‌برد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان می‌آمد به تفصیل با وَلِنتَین سخن می‌گفت و درست پیش از آن که والنتین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: ««از طرف والنتین ِ تو» (From Your Valentine)» امضاء کرده‌است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای والنتین مشاهده می‌شود.


افسانه دیگر حاکی از آن است که هنگامی که والنتین را به زندان افکندند، مردم برای وی یادداشت‌هایی کوچک که در لفافه پیچانده بودند و در شکافهای دیواره سلول وی جاسازی می‌کردند می‌فرستادند و او آنها را یافت و در حق آنان نیایش کرد. به دیگر سخن، بنیاد تاریخی کارت والنتین همین امر است. کشیش والنتیوس در ۱۴ فوریه ۲۷۰ میلادی (در برخی روایات ۲۶۹ و مطابق با برخی روایات دیگر ۲۷۳ بعد از میلاد) اعدام شد. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان والنتین تبدیل به نمادی برای عشق شده‌است و بدین روست که در کشورهای جهان، به ویژه کشورهای اروپایی و امریکای شمالی، مراسم روز والنتین همه ساله در ۱۴ فوریه برگزار می‌گردد.


شهرهای منتسب به والنتین قدیس

بر اساس باورهای کنونی، بقایای والنتین قدیس که در قرن ۱۹ میلادی در قبرستانی باستانی در ایتالیا کشف شد هم‌اکنون در سه شهر رم، دوبلین و گلاسگو نگهداری می‌شود. بخشی از این بقایا پس از انتقال به یک تابوت طلایی توسط پاپ گرِگوری شانزدهم به کلیسای کاتولیک وایت فرایر در دوبلین پایتخت جمهوری ایرلند اهدا شد. بخش دیگری از این بقایا که گفته می‌شود شامل استخوانهای والنتین قدیس هم هست توسط یک خانواده متمول فرانسوی در قرن ۱۹ به کلیسای فرانسیس مقدس در شهر گلاسگو در اسکاتلند منتقل شد. خارج از حلقه‌های مذهبی از مردم عادی کمتر کسی از وجوداین بقایا در شهر اطلاع داشت تا اینکه در سال ۱۹۹۹ تصمیم به انتقال این بقایا به کلیسای دیگری به نام The Blessed John Duns Scotus گرفته شد. این اقدام توجه گستردهٔ رسانه‌ها و به طبع آن عموم مردم را به دنبال داشت به‌طوری که شهر گلاسگو به خاطر میزبانی والنتاین قدیس «شهر عشاق» لقب گرفت و از سال ۲۰۰۲ این شهر در روز والنتین میزبان فستیوالی به نام «فستیوال عشق» . می‌باشد.


رسوم والنتین

در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار می‌رود. از نظر علمی هم ثابت شده‌است که خوردن شکلات دارك یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا می‌برد البته نه مصرف بی‌رویه آن.


در دیگر فرهنگ‌ها

برخی بر آنند که والنتین فراتر از سنتی غربی است که پیش از این در بسیاری کشورهای جهان موجود بوده‌است. در کشور چین، روزی مشابه والنتین موجود است که تحت عنوان «شب هفت‌ها» نامیده می‌شود. برابر با افسانه‌ای چینی، پسر گاوچران و دختر بافنده، در هفتمین روز هفتمین ماه از تقویم قمری در آسمان با یکدیگر ملاقات کردند. آخرین «شب ِ هفتها» در ۳۰ اوت ۲۰۰۶ بود. روایتی دیگر از این روز با اندکی تفاوت نسبت به چین، در ژاپن نیز موجود است که از آن به عنوان «تاناباتا» یاد می‌گردد و برابر با هفتم ژوئیه تقویم خورشیدی‌ست. در کشور مصر، روز عشق دیگری موجود است که برابر با ۴ نوامبر هر سال است. در کره جنوبی، در ۱۱ دسامبر هرسال، روزی تحت عنوان «روز پـِپـِرو» موجود است که در آن زوج‌های جوان هدایایی به یکدیگر تقدیم می‌کنند.


در فرهنگ ایرانی

سپندارمذگان جشن گرامی‌داشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.

اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود


در عربستان سعودی

در عربستان سعودی فروش محصولات مربوط به روز والنتین مانند گل رز در روزهای نزدیک به این روز، ممنوع می‌باشد و پلیس مذهبی این کشور از مغازه داران می‌خواهد تا چنین چیزهایی را به فروش نرسانند


سمبلهای ولنتاین شامل موارد زیر میباشد

۱- شکل یک قلب ساده و یا تیر خورده: از آنجـایـی کـه قـلب مرکز احساسات عمیق،اصیل و پر شور است. قلب تیر خورده آسیب پذیری عشق را نشان میدهد. هنگامی که شما از سوی معشوق خود طرد میشود. قلب تیر خورده نشانه پیوند و اتحاد زن و مرد نیز می باشد.




۲- کیوپید(CUPID): کـه به شـکل یک کودک برهنه، فربه و بالدار ترسیم میگردد. این کودک شیطان با لبخندی موذیانه تـیـر و کمان نیز با خود حمل میکند. چنانچه یکی از تیرهای این کودک به قلب فردی اصابت کند وی فورا عاشق می شود. کـیوپید در واقع پسر ونوس الهه عشق و زیبایی در افسانه های روم باستان می بـاشد. معنی لغوی آن “آرزو ” است. کوپید برخی اوقات آمور(AMOR) نیز نامیده میگردد. همتای کوپید در افسانه های یونانی اروس (EROS) نام دارد.




۳- کبوتر،قمری و مرغ عشق: این پرندگان نماد وفاداری، پاکی و معصومیت هستند.




۴- گل رز: گل سرخ شهبانوی گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و گذشت.




۵- تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـکـیـل میـداده است. در زمــانهای دیرین رسم برآن بوده که هرگاه دسـتـمال خـانمـی به زمیــن می افتاد مردی که متوجه آن میشده بلافاصله آن را از زمین برداشته و به زن می داد.




۶- گره های عشق: از یک سری حلقه های در هم تنیده و بافته شـده تشکـیـل یـــافته اند. این حلقه ها آغاز و پایانی ندارند و نماد عشق جاودانی و پایدار است.





7- علامت”X”: این علامت به معنی بوسه در کارت های تبریک و نامه های روز ولنتاین است.


۸- روبان قرمز: این رسم به زمانهای قدیم بازمیگردد که شوالیه ها هنـگـامیکه عـازم جنـگ بودند نوار یا روسری از معشوقه خود دریافت کرده و آن را به یادگار با خود میبردند.






سالیانه بیش از یک میلیارد کارت تبریک ولنتاین در سراسر جهان رد و بدل میگردد که ۸۵ درصد آنها توسط زنان خریداری میشود.



سالیانه ۵۰ میلیون گل رز و میلیونها جعبه شکلات در سالروز ولنتاین هدیه داده میشود که اغلب آنها را مردان خریداری میکنند.


هدایای روز ولنتاین شامل: گل رز و یا دسته گل کوچک، شکلات، کارت تبریک ولنتاین، عروسک، شمع، یک نامه عاشقانه، یک قطعه شعر عاشقانه و یا هدیه کوچک.


برای جشن گرفتن این روز به یک کافی شاپ و یا برای صرف شام به یک رستوران دنج بروید.


رنگهای روز ولنتاین شامل قرمز، سفید و صورتی است.


در خصوص تاریخچه و مبداء ولنتاین اختلاف نظر وجود داشته تا جایی که ولنتاین با افسانه در آمیخته است.


هویت ولنتاین مبهم است. در کل ۳ روایت در رابطه با ولنتاین نقل گردیده که به آنها اشاره میکنیم.


جشنواره ای به نام LUPERCALIA که ۱۵ فوریه در رم باستان میان کافران متداول بوده است. لوپرکالیا جشن تطهیر و زمان خانه تکانی بوده است. در این جشن مشرکین از خدای LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هایشان از گزند گرگها قدردانی میکردند. در این فستیوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خدای حاصلخیزی، باروری و جنگلها رومیان یک سگ و دو بز نر را قربانی کرده و از پوست آنها شلاق میساختند. مردان با این شلاقها به میان مردم رفته و به هر کسی که میرسیدند ضربه ای با شلاق به آنها میزدند. دختران داوطلبانه برای شلاق خوردن صف میکشیدند. آنها اعتقاد داشتند که شلاق خوردن با تازیانه های ساخته شده از پوست بز باروری آنها را تضمین میکند. همچنین در این جشن طی بزرگداشت الهه ای بنام JUNO FEBRUTA زنان مجرد نامه های عاشقانه مینوشتند و درون گلدانهایی می انداختند. (و یا تنها نام خود را روی برگه ای مینوشتند) مردان مجرد روم نیز هر کدام یکی از این یادداشتها را از درون گلدانها بیرون کشیده و مشتاقانه بدنبال دختر نویسنده نامه میرفتند. (نوعی دوست یابی) این آشنایی ها اغلب به ازدواج می انجامید. این رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجیح دادند پیش از آشنایی زن را ببینند!


کلیسای کاتولیک حداقل ۳ قدیس بنام VALENTINE و یا VALENTINUS شناسایی کرده که هر سه در روز ۱۴ فوریه به شهادت رسیده اند.


ولنتاین مقدس یک کشیش مسیحی بوده که در قرن سوم خدمت میکرده است. زمانی که امپراطور CLADIUS دوم بر روم حکمرانی میکرده. کلادیوس دریافت که مردان مجرد از آنجایی که همسر و خانواده ای ندارند (مردان متاهل حاضر به ترک همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بیشتر به سربازی روی آورده و سربازان بهتر، کاراتر و جنگجو تری نیز میباشند. از همین رو ازدواج را برای مردان جوان غیر قانونی و ممنوع اعلام کرد. ولنتاین که این حکم را ناعادلانه و ظالمانه میپنداشت از فرمان کلادیوس سرباز زد. ولنتاین مخفیانه عشاق جوان را به عقد یکدیگر در می آورد. هنگامی که این عمل ولنتاین بر ملا گشت کلودیوس حکم اعدام وی را صادر کرد.


خود ولنتاین نخستین فردی بود که برای اولین بار نامه ولنتاین را نگاشت. وی هنگامی که در زندان بسر میبرد دلداده دختر جوانی شد که دختر زندانبان وی بود. این دختر جوان زمانی که ولنتاین در بازداشت بسر میبرد به ملاقات وی می آمد. در انتهای این نامه ولنتاین چنین نوشته بود: “از طرف ولنتاین تو.” این عبارت کماکان در نامه های روز ولنتاین استفاده میشود.


ولنتاین در روز ۱۴ فوریه اعدام شد. تقریبا در سال ۲۶۹ پس از میلاد. به گرامیداشت وی کلیسایی در سال ۳۵۰ پس از میلاد بنا گردید که پیکر وی نیز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاین سالروز مرگ و خاک سپاری ولنتاین میباشد.


پاپ اعظم GLASIUS فردی بود که روز ۱۴ فوریه را، در سال ۴۹۸ پس از میلاد، روز ولنتاین (ST. VALENTINE`S DAY) نام نهاد. در واقع وی این روز را جایگزین آیین کفرآمیز لوپرکالیا که مختص کافران بود کرد. وی در گلدانها عوض نام دختران اسامی مقدسین مسیحی را نهاد. و با این کار به لوپرکالیا تقدس بخشید. در این آیین مرد و زن هر دو یک نام قدیس را از گلدان بیرون میکشیدند که میبایست تا آخر سال خصوصیات اخلاقی آن قدیس را الگو قرار داده و در خود متجلی می ساختند.


روایت دیگر: در دوران کلادیوس مسیحیت به شدت سرکوب میشد. ولنتاین نه تنها کشیش و مبلغ مسیحیت بود بلکه رهبر جنبش زیر زمینی مسیحیان نیز بود. اغلب کشیشها در این دوران زندانی و سپس اعدام گردیدند. ولنتاین پس از به زندان افتادن دختر نابینای زندانبان خود را شفا میدهد. کلادیوس پس از اینکه از این خبر مطلع میگردد به خشم آمده و دستور میدهد سر وی را از تنش جدا سازند.


کهن ترین نامه و شعر ولنتاین توسط چارلز، دوک اورلئان نگاشته شد. وی زمانی که در سال ۱۴۱۵ و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر میبرد این نامه را برای همسر خود نوشت.


روایت دیگر حاکی از آن است که ولنتاین یک مسیحی بوده که عاشق کودکان بوده. اما از آنجایی که وی از پرستش خدایان سر باز میزده به زندان فرستاده میشود. اما کودکان که به وی علاقه مند بودند دلتنگ وی شده و برای وی پیامهای مهر آمیزی مینوشتند. این کودکان نامه ها را از لابه لای میله های زندان به درون سلول ولنتاین می انداختند. وی در سال ۱۴ فوریه ۲۶۹ پس از میلاد اعدام شد.


برخی هم روز ولنتاین را به باور مردمان انگلیس و فرانسه قرون وسطی نسبت میدهند. آنها اعتقاد داشتند که پرندگان در روز ۱۴ فوریه جفت خود را انتخاب میکنند.


برگزاری جشن ولنتاین امروزی از دو کشور فرانسه و انگلیس آغاز گردیده است.


ابتدا کارتهای تبریک ولنتاین را هر کس خودش تهیه میکرد اما از سال ۱۸۰۰ کارتهای تبریک ولنتاین تجاری به بازار عرضه گشت. البته این کارتها نیز دست نوشته و دارای نمادهای ولنتاین نقاشی شده بودند. سپس کارتهای تبریک چاپی جایگزین آنها گردید.


در گذشته دور در ایتالیا و انگلیس رسم بر آن بود که زنان مجرد پیش از طلوع آفتاب روز ولنتاین از خواب برخاسته و لب پنجره اتاق خود می ایستادند تا مردی از مقابل پنجره آنان عبور کند. اعتقاد بر آن بود که با اولین مردی که در آن روز ببینند، ظرف یکسال ازدواج خواهند کرد. شکسپیر نیز در نمایشنامه هملت به این باور اشاره کرده است.


در برخی کشورها رسم بر این است که مردان جوان روز ولنتاین لباس به زنان هدیه میدهند. چنانچه زن آن لباس را برای خود نگه دارد نشانه آنست که زن خواهان ازدواج با آن مرد است.


در فرانسه پسران اسم معشوقه خود را روی آستین لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند: ازحس من آگاه شوید.


در زمانهای گذشته در ولز چنین مرسوم بود که در سالروز ولنتاین قاشقهای چوبی به یکدیگر هدیه بدهند. روی این قاشقهای چوبی معمولا نقش قلب و کلید و قفل کنده کاری شده بود. معنی این کنده کاریها چنین بود: “تو قلب مرا گشوده ای” یا “کلید دروازه قلب من دست توست.”


برخی باورهای آمیخته با خرافات نیز در رابطه با روز ولنتاین وجود دارد. اگر در این روز سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج خواهد کرد و اگر گنجشک عبور کند همسرش مرد فقیری میشود اما بسیار خوشبخت خواهند شد و اگر آن پرنده سهره باشد آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.


کودکان انگلیسی در صدها سال پیش در این روز مانند بزرگترها لباس بتن میکردند و خانه به خانه به ترانه سرایی و آواز خوانی میپرداختند.


اما در ژاپن روز ولنتاین به گونه ای دیگر مرسوم است. روز ولنتاین این دختران هستند که باید به مردان شکلات هدیه بدهند. زنان شاغل به اجبار باید به تمام همکاران مرد خود بویژه رییس خود شکلات هدیه بدهند. اما در روزی موسوم به “روز سفید”(WHITE DAY) که تاریخ آن ۱۴ مارس میباشد مردان برای جبران محبت خانمها به آنها هدیه میدهند. البته اغلب فقط به دوستان دختر خود. هدیه مردان معمولا یک لباس زنانه سفید رنگ است.


در چین هم افسانه ای وجود دارد که نمادی از عشق است و روز ولنتاین چینی ها محسوب میگردد. این روز هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی است. این روز فستیوال دختران نیز نامیده میگردد. در این روز مردم چین به ستاره ها خیره میشوند. دختران نیز دعا میکنند تا کدبانوهای با کفایتی در آینده شوند و همچنین شوهر مناسبی نصیبشان گردد. پسران مجرد نیز دعا میکنند تا هر چه زودتر معشوق خود را بیابند.


بنابراین روز ولنتاین از روم به فرانسه و انگلیس وسپس به آمریکا راه یافت و اکنون در تمام جهان جشن گرفته میشود

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:49 توسط دوزلی بوی| |

 

همدیگر را دوست داشته باشیم ! (داستان)

 

همدیگر را دوست داشته باشیم ! (داستان)

  روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ' ......مشاهده کامل در ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:38 توسط دوزلی بوی| |

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:8 توسط دوزلی بوی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:16 توسط دوزلی بوی| |


Design By : Night Skin